پدر و دختر
روز عید فطر خونه ماماما سر ظهر مثلا می خواستیم کمی استراحت کنیم آیلایی هم لحاف تشک و بالشتش رو آورد کمی خودش دراز کشید دید تنهای خواب نمی چسبه بابایی رو هم دعوت کرد اما دریغ از یک دقیقه خواب خواب از چشمهای بابایی می ریزه ولی آیلا همچنان با شیطنت نگاه می کنه همون شب به پارک هم رفتیم که آیلا تا توصندلیش نشت از بس نخوابیده بود لالا کرد و تا به پارک رسیدیم تو بغل بابایی بیدار شد و خواب آلود گفت سل سلی (سرسره) بالا خره قرار شد با بابایی ماشسین سواری کنن ولی گویا بابایی خسته بود و خانمی خواب آلود هیچ هیجانی تو ماشین سواری نداشتند تازه وسط کار آیلا شروع کرده بود به پیاده شدن ...







