آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

پدر و دختر

روز عید فطر خونه ماماما سر ظهر مثلا می خواستیم کمی استراحت کنیم آیلایی هم لحاف تشک و بالشتش رو آورد کمی خودش دراز کشید دید تنهای خواب نمی چسبه بابایی رو هم دعوت کرد اما دریغ از یک دقیقه خواب خواب از چشمهای بابایی می ریزه ولی آیلا همچنان با شیطنت نگاه می کنه همون شب به پارک هم رفتیم که آیلا تا توصندلیش نشت از بس نخوابیده بود لالا کرد و تا به پارک رسیدیم تو بغل بابایی بیدار شد و خواب آلود گفت سل سلی (سرسره) بالا خره قرار شد با بابایی ماشسین سواری کنن ولی گویا بابایی خسته بود و خانمی خواب آلود هیچ هیجانی تو ماشین سواری نداشتند تازه وسط کار آیلا شروع کرده بود به پیاده شدن ...
31 مرداد 1391

زلزله

  چند روزی هست که حسابی سرمون شلوغ پلوغه منظورم زلزله سنگین اهر- ورزقان هست . اصلا نمی دونم چی بگم ، خدا به داد آسیب دیده ها برسه و به خونواده های قربانیان صبر بده .وضعیت فوق العاده بحرانی هست حتی دیروز عصر باز هم زلزله ای به بزرگی ٣/٥ ریشتر  دوباره ورزقان رو لرزند و باز خسارتهای جدید به جا گذاشت .کاش ما هم می تونستیم بریم از نزدیک کمکی بکنیم باری از دوش آسیب دیدگان عزیز برمی داشتیم ولی خوب فکر کنم جز ایجاد مشکل چیزی از دست ما برنمی آید . دلمون رو خوش می کنیم به اندک کمکهای جنس و نقدی که امکان ارسالش رو داریم . باز به تمامی خانواده اهایی که عزیزانشون رو از دست دادن تسلیت می گم  ما که از دور داریم اخبار رو پی...
25 مرداد 1391

دخملی هنرمند

چند روز پیش  نازدونه  با چه عشق و شوری دایم تار بابایی رو نشون می داد و می گفت نانای تا اینکه بالاخره بابایی رو از رو برد و بابایی هم تا خواست تار بزنه آیلا دادش بلند شد یعنی من می خوام بزنم و این هم نشونش  بفرمایید تار بزنیم ...
21 مرداد 1391

برای خاله حسنا جونییییییییییییییی

خاله اسیییییییییییییییییییییییییییی جون ممنون از هدیه های خوشگلی که برا نازدونه فرستادی ممممممممممممنوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن  آیلایی که جعبه رو  با وسایلش دید یک دفعه گفت به به بعد شروع به در آوردن تک تک وسایل کرد و طبق معمول سریع کفشهای خوشگل رو برداشت و سریع می خواست به پاش کنه و چقدر لذت می برد . . تازه دیشب می خواستم یک دست از لباسهای جدیدی که خاله حسنا براش فرستاده تو کیفش گذاشتم تا فردا که از خونه ماماما می خواد به مهمونی بره ببوشه ، دید و گفت به به اسی گلدی ( خاله اسی اومد) به زودی عکسهای هدیه های خوشگل خاله حسنا جون رو می ذارم این هم یک بوس گنده برا خاله اسسسسسسسسسسسسی جونم ...
19 مرداد 1391

عکس عکس عکس

موقعی که از خرید برمی گشتیم یک دفعه چشم خانمی به این اردک خورد . پاهاشو تو یک کفش کرد که باید سوار بشه . اولین لحظاتی که آقاهه دکمشو زد ، خانمی کمی بهت زده شد ولی بعد حسابی کیف می کرد تازه بعد از خاموش شدن دستگاه اصرار داشت که اردکه باز حرکت کنه که بالاخره گفتم اردکی می خواد بره پوفی بخوره رضایت داد تا به خونه برگردیم اینجا هم تو پارک آیلایی فقط به یک توپ بسنده نکرده بلکه می خواست با دو دستش چند تا توپ برداره فعلا تونست دو تا برداره در حال بالا آمدن از پله های سرسره  البته بعضی وقتها شیطونی می کرد می خواست از خود سرسره بالا بره این هم کلبه کوچک که نمی دونم آیلایی چی اونجا پیدا کرده که این جور براش جالب ...
19 مرداد 1391

خداحافظ پستونک

بالاخره ٦/٥/٩١ صبح به آیلایی گفتم که  پیشی می می رو برای نی نی هاش برد البه آیلایی هم با من این جمله رو تکرار کرد و دستهاشو بالا برد و اصلا بهانه ای نیاورد . شب موقع لالا هم یک بار آروم مسئله رو یادآوری کردم و خانمی هم هیچ عکس العملی نشون نداد و لالا کرد . بابایی می گفت نکنه نصف شب بلند بشه و بهانه گیری کنه من هم گفتم اون موقع یک فکری می کنیم ، خدا رو شکر که خانمی شب رو خیلی خوب خوابیده بود صبح که بهش سرزدم دیدم از شیشه آبش خورده ولی بهانه می می رو نگرفته .   یک روزی بود آیلایی یک چیزی می خواست بمکه ولی پستونک رو پس می زد تا بالاخره قبولش کرد و حالا تو بیست و دو ماهگی خدا حافظ پستونک جون اولین پستونک نازدون...
8 مرداد 1391

آیلایی برنده شد

فرشته کوچک و شیطون ما تو مسابقه لبخند یک فرشته برنده شد فسقلی مامان امیدوارم هیچ وقت لبخند از لبات محو نشه . به زندگی لبخند بزن تا زندگی به رویت لبخند بزنه   ازتلاش همه مسئولین نی نی وبلاگ و پیام های تبریک همه دوستان تشکر می کنیم ...
1 مرداد 1391
1